تبليغاتX
8606.aspx
8605.aspx
8604.aspx
8603.aspx
8602.aspx
out of service7  

مدتی این مثنوی را تاخیر باید !

 

 

 

چهارشنبه 7 شهریور1386 23:16 تا حدودی سفر نامه مصور شمال 6  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شمال 

( ۲۵/۴/۸۶ - ۲۹/۴/۸۶ )

چهارشنبه 3 مرداد1386 1:21 پلک های کدر5  

پلک های کدرم چه دیوار توانایی ست

برای فاصله میان من و بیرون از این من

پلک های کدرم ، چه پرده توانایی ست

بر روی پنجره کوچک قلعه تنهایی ام

پنجره ای رو به دنیای بیرون از این من

که هر گاه خویشتنم بخواهد

آرام پنجره را میبندم

و آرام تر در زندان تار تنهایی ام می خزم

زندانی که زندانبانش خودم

پنجره اش پلک های کدرم

که هر وقت بخواهم پنجره را می گشایم

نمیدانم که می خواهم پنجره را بگشایم

یا که میخواهم در تنهایی خویش

در تخیل مرده ام 

در زندان تار تنهایی ام بمانم

                                                     ( زندونی ۷/۵/۸۴ )

  

چهارشنبه 6 تیر1386 16:30 دییونه؟4

  

  سلام

 باید در شروع از دوستان بلاگی عزیزم عذر خواهی کنم بابت دیرکرد هایم

 وبه بعضی دوستان یاداور شوم که بنده همچنان در قهر بسر میبرم

(امید دارم این یادآوری آنها را متوجه بعضی از اقدامات بنده و خودشان بکند)

 این نکته را نیز متذکر میشوم که در این پست شما یه سری کلید واژه را فقط می بینید نه بیشتر.

 

اول _ به قول سیاوش قمیشی : ((دل هیچکی مثل اون غربت اینجا رو نداره)) ، دل تنگ و همیشه تنهاست

 

دوم _ مثل دوتا ماشین یکی مدل بالا و اون یکی مدل پایین که یکیشون عشقه و اون یکی عقل ، اینه فلسفه زندگیش

 

سوم _ متوهم ، فضایی (مقصود تخصصش در فضا سازی و فضا زدن کاذب و اینا) و اوقات خوشحالی کاذب

 

چهارم _ دل خوشی های الکی که مثل بستنی زود آب میشه

 

پنجم _ از خود راضی و نق نقو

 

ششم _ پای خیلی چیزا موندگار تا جایی که دیونش کنه یا بکشش

 

هفتم _ زود رنج و عصبی

 

کلا" بد اخلاق

(البته زندگی واسش کم نگذاشته و تا جایی که تونسته بهش حال داده.)

 

به نظرتون یه نفر با این خصوصیات و شرایط باید دیوونه باشه ، نه ؟

اصلا" به نظرت دیوونه شده یا دیوونش کردن یا از اول دیوونه بوده یا تو آیینده نزدیک دیوونه میشه ؟

یا این که هیچ ربطی به دیونگی نداره که اگه این نظرتونه بگید پس به چی ربط داره ؟

 

جمعه 25 خرداد1386 21:15 نی نی3  

                         دلم نیومد تهنا تهنا حال کنم

چهارشنبه 16 خرداد1386 4:32 2

از بزرگان

 

 

عشق      

عشق آتشی می افروزد که بیزاری نمی تواند آن را خاموش کند
(الا ویلر ویلکاکس(

 

اشاره    

  وقتی با انگشت کسی را نشان می کنیم, به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان برگشته اند

)لوییس نیزر(

 

خوشحال باش که زنده ای    

  خوشحال باش که زنده ای, چون فرصت داری عشق بورزی, کار کنی, بازی کنی, و ستاره ها را از این پایین ببینی

)هنری فن دایک(

 

انسانیت انسان    

  میزان انسانیت انسان این است که چقدر می خواهد و می تواند انسان را دوست بدارد
(اشلی منتاگ(

 

گریه    

  آنها که بلد نیستند از ته دل گریه کنند, خنده کردن هم بلد نیستند
(گلدا مایر(

 

صداقت    

  صداقت, نخستین فصل دفتر دانایی است

)تامس جفرسن(

 

قضاوت

تا خود را از هر جهت کامل و شایسته ندیدی , قضاوت نکن
(پوشکین)

شنبه 5 خرداد1386 16:38 ما آمدیم!1  سلام

همیشه شروع برام با استرس همراه بوده ، اصلا" نوعش مهم نیست چه اون چیز سفت و سخت و سنگین باشه و چه نباشه و فقط و فقط به این خاطره که آیا به اون سرانجامی که می خوام میرسه یا نه . البته اینم بگم که من همیشه آدرنالین خونم تحت کنترله ها اما دیگه بعضی وقتا از دست در میره و این دیگه اجتناب ناپذیره.

برای شروع زیاده گویی نمیکنم نمی خوام از همین شروع خستتون کنم ، فقط شروع وبلاگ جدیدم و به خودم و به شما تبریک میگم و امیدوارم تنهام نزارید . 

جمعه 21 اردیبهشت1386 14:44